کافی ست دلت بهار باشد ...
از اشک تو سبز می شود خار ...
از خنده ات آب می شود برف...
در دست تو لانه می کند سار ...
کافی ست بخواهی ...
آسمان را بر اسب سیاه شب، سواره...
دست تو به ماه می رسد ...
باز از پنجره می چکد، ستاره....
بذر از تو و صد جوانه از من...
کافی ست که با زمین بگویی ...
سرخ ترین عاشق از تو سرسبز ترین ترانه از من ...
کافی ست که وقت پرکشیدن ...
در چشم تو انتظار باشد ...
کافی ست بخوانی آسمان را...
****یا اینکه دلت بهار باشد*****
پاییز... !!!
من صدای قدمت را
خش خش آمدنت را
زیر انبوه نفس های دلم
می شنوم ....
چه غم انگیزی پاییز
مثل یک بوته ی باد آورده
مثل یک قا صدک پیر
روی شعر های ترم
چله زدی ....
لمس زردی نگاهت را
روی موسیقی باد
می شویم ...
من به یک قطره ی باران
تپش مرده ی خاک
نزدیکم ....
من نمی بینم خنده ی گل را
در آغوش کلاغ
پرش زنجره را
از چینه ی باغ
من نمی دانم که
دل انگیزی تو ....
زیر باران سکوت
بی هیا هو ....
نسترن ها را
به مهمانی کاج می خوانی
چه غم انگیزی پاییز !!!
بوی تو شهریور
مرگ در آذر و دی
خواب من می گرید
هر کجا خندیدی ....
من به پایان درخت
نزدیکم ...
با صدای چلچله از کوچه تو
مرگ را می بویم ...
پاییز !!!
من صدای قدمت را
روزهاست
در دل تابستان می فهمم ...
:: موضوعات مرتبط:
دیوان اشعار , ,
:: بازدید از این مطلب : 410